پارت صد و شصت :

لم داده به شانه ی دانیال،دست توی دستش، رفت طرف خیابانهای مه آلود و بی عبور پاریس.صدای قدمهایشان روی سنگفرش خیابانهای خیس می امد.مغازه ها تک و توک بسته بودند.فقط چند کافه باز بودند و سوپرمارکت.انگار توی پاییز،پاریس شهر ارواح می شد.دانیال می گفت:بیشتر مردم اینجا تامینند،باید کار کنند اما تا دیروقت کار نمی کنند مثل ایرانیها تا یک اجاره خانه بدهند یا ماشین بخرند.هر مدل ماشینی بخرند،اگر چنØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    دو. تا دوتا ،خوش بحال اقا دانیال

    ۳ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    اره والا

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️